بديع الزمان فروزانفر

329

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز * جسم موسى از كلوخى بود نيز اشاره است بقصه‌ى موسى كه در كوه طور از خدا خواست كه او را ببيند و جواب لَنْ تَرانِي شنيد و چون خداوند بر كوه جلوه گر شد كوه پاره پاره در هم ريخت و موسى از هيبت آن حالت بىهوش افتاد ( الاعراف ، آيه‌ى 143 ) بنا بر اين مقصود از « نور موسى » انوار الهى است كه بواسطه‌ى موسى بر كوه تافت و يا از آن جهت كه درين آيه گفته شده است : « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ » و رب و خداوندگار هر سالك و يا هر موجودى ، اسمى است از اسماء خداوند كه آن سالك يا موجود تحت تربيت و يا مظهر آن اسم است زيرا منشا اسماء ربوبى نسبت آنهاست بموجودات خارجى و چون اين جلوه بدين اعتبار كه از رب موسى بود نسبتى بوى داشت مولانا آن را به « نور موسى » تعبير فرموده است و چون كوه طور از تابش انوار خدا بر خود شكافت مولانا اين حالت را تشبيه كرده است به حالت وجدى كه بر صوفيه عارض مىشود و در آن حالت ، استغراقى بديشان دست مىدهد و از خودى خود بيرون مىآيند و برقص بر مىخيزند و دست استغنا بر جهان مىافشانند و از فرط وجد و حالت ، خرقه خود را مىشكافند و بسوى مطرب مىافكنند و وجه مشابهت ، حصول حالت و انسلاخ از هستى است كه بر طور عارض گشت چنان كه بر صوفيان در حال وجد و تاثير سماع . آن گاه براى آن كه ما از صوفى شدن كوه و وجد و حالت وى تعجب نكنيم مىگويد كه سنگ و خاك در مقابل قدرت و فعل حق يكسانند و موسى نيز موجود مادى و اصلش از خاك بود زيرا آفرينش آدم و آدميان بموجب روايات دينى از گل و خاك است و خدا در وى استعداد و نيروى پذيرش وحى و اصغاء كلام خود نهاد پس چه عجب اگر كوه نيز از جلوه‌ى جمال الهى مست و حيران شود و صوفى وار خرقه‌ى هستى را در هم شكافد .